|
دستان خالی | ||
|
در میان روشنفکران متهم به دینداری و در میان دینداران منسوب به بی دینی و در ورای این هر دو نیز یک « خارجی مذهب که سر از بیعت و اطاعت اولی الامر پیچیده » ! و دیدم که شده ام نوازنده کَر و یا نقاشی کور و یا دونده ای فلج و به هر حال کسی که تمام هستی اش عقیده اش بودو معلمی ؛ معنی «بودن» او سخن گفتن ، دم زدن او و نویسندگی زندگی کردن او و اکنون از اینها محروم و من که می خواستم موُذن مذهب خویش باشم و حقیقت را قربانی هیچ مصلحتی و در نظام حاکم بر کویر نگنجم و در نظام یکنواخت زبان هم آواز و همساز نباشم احساس کردم که « خروسی بی محل » میباشم که شب و نیمه شب ، بی هنگام نعره بر داشته است و طلوع و غروب آفتاب خویش را فریاد می کشد و سنت مرسوم چندین هزار ساله است که خروس بی محل نا میمون است و حلقومش را باید برید. ( حسین وارث آدم ص۵ ) [ یکشنبه 23 بهمن 1390 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ sali gh ]
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم, برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند. و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زیبایی ها را "تنها" دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است "تنها" خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات میزند یاد "تنهایی" را در سرت زنده می کند "تنها" خوشبخت بودن, خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است "تنها" بودن, بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم...
[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ sali gh ]
خدا را دوست بدارید . . . . حداقلش
این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید [ شنبه 17 دی 1390 ] [ 11:13 ق.ظ ] [ sali gh ]
*یكی
را دوست دارم ولی افسوس او هرگز نمیداند بخواند از نگاه من
كه او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمیداند* *به
برگ گل نوشتم من تو را دوست می دارم
*به
مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به كوی او
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید یكی ابر سیه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانید* بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم ولی افسوس و صد افسوس ز ابر تیره برقی جست كه قاصد را میان ره بسوزانید كنون وامانده از هر جا دگر با خود كنم نجوا یكی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمیداند [ سه شنبه 6 دی 1390 ] [ 01:20 ب.ظ ] [ sali gh ]
نیستی! گوشهایمرامیگیرم...
وزبانمراگازمیگیرم...
چقدردردناکاست
[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ sali gh ]
یک قدم مانده تا یلدا. به شبی خاطره انگیز و بلند به سپیدی به زمستان و اناری که دلش قصه یک رنگیست... [ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 07:39 ب.ظ ] [ sali gh ]
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان
دانشجویان را بسنجد او پرسید :ایا خداوند هر چیزی که وجود دارد افریده است ؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد (بله ) استاد پرسید :(هر چیز را ؟) پاسخ دانشجواین بود (بله هر چیز را ) استاد گفت در این حالت خداوند شر را افریده است
؟زیرا شروجود دارد برای این سوال دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند . ناگهان دانشجوی دیگری دست اش را بلند کردو گفت استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم ؟ استاد پاسخ داد (البته ) دانشجو پرسید(ایاسرما وجود دارد ؟) استاد پاسخ داد البته ایا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟ دانشجو پاسخ داد :البته اقا اما سرما وجود
نداردطبق مطالعات علم فیزیک سرما عدم تمام و کمال گرماست و شیءرا تنها در صورتی می
توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهدو این گرما یک شی ء است
که انرژی ان را انتقال می دهد .بدون گرما اشیاءبی حرکت هستند قابلیت واکنش
ندارند پس سرما وجود ندارد ما لفظ سرمارا ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم) دانشجو ادامه داد و تاریکی ؟؟ استاد پاسخ داد تاریکی وجود دارد دانشجو گفت شما باز هم در اشتباه هستید اقا!تاریکی
فقدان کامل نور است .شما می توانید نور وروشنایی را مطالعه کنید .اما تاریکی را
نمی توانید مطالعه کنید .منشور نیکولز –تنوع رنگ ها ی مختلف را نشان می دهد که
دران طبق طول امواج نور –نور می تواند تجزیه شود تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده
ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم وسرانجام دانشجو ادامه داد خداوند شر
را نیافرید ه است شر فقدان خدا در قلب افراد است .شر فقدان عشق انسانیت و ایمان
است .عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند ان ها وجود دارند و فقدان شان منجر به شر
می شود . نام این دانشجو البرت انیشتین بود [ پنجشنبه 24 آذر 1390 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ sali gh ]
دل من تـنها بـود ،
دل
من هرزه نـبـود...
به
کجا ؟!
دل
من عادت داشـت ، که
بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که
تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل
من ساکن دیوار و دری ، که
تو هر روز از آن می گـذری . دل
من ساکن دستان تو بود دل
من گوشه یک باغـچه بـود که
تو هر روز به آن می نگری راستی
، دل من را دیـدی ...؟!! [ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ sali gh ]
سهراب
گفتی: چشم ها را باید شست...
________________________________دیدم ولی!...
_________________________________"دیوانه باران ندیده!!" گاهی گمان نمیکنی و میشود گاهی نمیشود که نمیشود گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود... [ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 12:25 ب.ظ ] [ sali gh ]
سلام بابام جمعه رفته کربلا................ امروزتاسوعا.................... فرداعاشورا.......................... دلم شدیدگرفته........................ بی حوصلم.......................... پس برام دعاکنیدوحشتناک................... [ دوشنبه 14 آذر 1390 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ sali gh ]
میدانی خدا؟ مدتهاست که تو را تنگ، در آغوش نکشیده
ام! کاش هیچوقت یادم نمیرفت، که نباید تو
را یادم میرفت! حالا که رفت...حالا که یادم را باد
برد..حالا که من ماندم و یاد آنروزهای خوب بکارت فکر... تو چرا منتظرم نماندی؟...که
یادم...یاد بر باد رفته ام...دوباره بیاید؟ نکند تو منتظر مانده ای و من جای قرارمان را فراموش کرده ام با
همان یاد از یاد رفته؟ نکند خدا.....؟ [ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ جمعه 4 آذر 1390 ] [ 03:47 ب.ظ ] [ sali gh ]
ریخته سرخ غروب جابجا بر سر سنگ. کوه خاموش است. می خروشد رود. مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود. سنگ با سنگ گرفته پیوند. روز فرسوده به ره می گذرد. جلوه گر آمده در چشمانش نقش اندوه پی یک .
لاشخورها، سنگین، از هوا، تک تک ، آیند فرود: لاشه ای مانده به دشت کنده منقار ز جا چشمانش، زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود. دشت می گیرد آرام. قصه رنگی روز می رود رو به تمام.
سنگ ها افسرده است. رود می نالد. جغد می خواند. غم بیاویخته با رنگ غروب. می تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب. سهراب سپهری [ دوشنبه 30 آبان 1390 ] [ 08:27 ب.ظ ] [ sali gh ]
برهان گناهکار نادرست ترین برهانها است،
و عذرش از توجیه هر فریب خورده ای بی اساس تر و خوشحالی او از عدم آگاهی است. ای انسان!! چه چیز تو را بر گناه جرات
داده و دربرابر پروردگارت مغرور ساخته؟ و برنابودی خود علاقه مند کرده است؟ آیا
بیماری تو را درمانی نیست و خواب زدگی تو بیداری ندارد؟ چرا آنگونه که به دیگران
رحم میکنی به خود رحم نمیکنی؟ پس سستی دل را با استقامت درمان کن و
خواب زدگی چشمانت را با بیداری از میان بردار و اطاعت خدا را بپذیر وبا یاد خدا
انس گیر و یاد آور که تو از خدا روی گردانی و درهمان لحظه او روی به تو دارد وتو
را به عفو خویش می خواند و با کرم خویش می پوشاند! در حالی که تو از خدا بریده به
غیر او توجه داری! پس چه نیرومند و بزرگوار است خدا! و چه ناتوان و بی مقداری تو که بر عصیان او جرات داری، درحالی که تو را در پرتوی نعمت خود قرار داده و در سایه رحمت او آرمیده ای. نه بخشش خود را از تو گرفته و نه پرده اسرار تو را دریده است،
بلکه چشم برهم زدنی ، بی احسان خدا زنده نبودی ،در حالی که یا در نعمت های او غرق بودی، یا از گناهان تو پرده پوشی شد، و یا بلا و مصیبتی را از تو دور ساخته است.
پس چه فکر می کنی اگر او را اطاعت کنی؟ به خدا سوگند! اگر این رفتار میان دو نفر
که در توانایی و قدرت برابر بودند وجود داشت وتو یکی از آن دو بودی تو نخستین کسی
بودی که خود را بر زشتی اخلاق و نادرستی کردار محکوم می کردی. در آن روز(قیامت) چه دلیل هایی که باطل
می گردد و عذرهایی که پذیرفته نمی شود! پس در جستجوی عذری باش که پذیرفته شود و دلیلی بجوی که استوار باشد. حضرت علی( علیه اسلام) خطبه 223 نهج البلاغه این خطبه را به دلیل طولانی بودنش
بخشهاییش را گلچین کردم متن کاملش را میتونید تو نهج البلاغه پیدا کنید [ سه شنبه 24 آبان 1390 ] [ 10:47 ب.ظ ] [ sali gh ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||