تبلیغات
دستان خالی
دستان خالی
 
قالب وبلاگ

فهمیدن عشق راچه مشکل کردند؛ ما را زدرون خویش غافل کردند؛



انگارکسی به فکرماهی ها نیست؛ سهراب بیا که آب را گل کردند


[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست!


به سوی نــــــــــور که باشی ؛ سایــــــه ها در پــــــس تو اند ...


[ شنبه 9 اردیبهشت 1391 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

****************


[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 01:57 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می سرایم شعر سپید باری
گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟
گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی!

 


[ یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

بغض کودکان تازه به دنیا آمده میشکند...!


وقتی می بینندباچه کسانی طرفند...!

وندانسته آرزومی کنندکه زودتربزرگ شوند...!

غافل ازاینکه بزرگی یعنی کوچکی...!

یعنی فراموشی...!

یعنی فقط وفقط خودم...!


ووقتی که بزرگ می شوندآرزومی کنندکه...!

ولی دیگردیرشده است...!

کاش بچه ها...!

وقتی آرزوی بزرگ شدن می کنند...!

لحظه ای فکرکنندوبفهمند که...!

نمی ارزد...!



 


[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 01:51 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
سلام

فرداتولدمه



یعنی 17فروردین


ساعت 5صبح ماه رمضونه چندسال پیش خدا یکی دیگه ازنعمتاشو به کره خاکی بخشیدواون من بودم


...




پس به خودم میگم saliجون تولدت مبارک




[ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 08:58 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

چقدرعجیبه که تا مریض نشی

کسی برات گل نمی یاره


تا گریه نکنی

کسی نوازشت نمی کنه


تا فریاد نکشی

کسی به طرفت برنمی گرده


تا قصد رفتن نکنی

کسی به دیدنت نمی یاد

             و

تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه




[ شنبه 12 فروردین 1391 ] [ 12:33 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شت

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم



[ یکشنبه 6 فروردین 1391 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]


بلاخره تصمیمش رو گرفت

 ثانیه پرواز بدون هیچ وابستگی15

  ثانیه رهایی محض15

ثانیه فراموشی تمام درد ها 15

همه گفتن سقوط کرد ، خود کشی کرد . ولی من میگم 15 ثانیه لذت پرواز رو تجربه کرد...




[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 08:54 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

در میان روشنفکران متهم به دینداری و در میان دینداران منسوب به بی دینی

 و در ورای این هر دو نیز یک « خارجی مذهب که سر از بیعت و اطاعت اولی الامر پیچیده » !

و دیدم که شده ام نوازنده کَر و یا نقاشی کور و یا دونده ای فلج و به هر حال کسی که تمام هستی اش عقیده اش بودو معلمی ؛

معنی «بودن» او سخن گفتن ، دم زدن او و نویسندگی زندگی کردن او و اکنون از اینها محروم

 و من که می خواستم موُذن مذهب خویش باشم و حقیقت را قربانی هیچ مصلحتی و در نظام حاکم بر کویر نگنجم و در نظام یکنواخت زبان هم آواز و همساز نباشم

احساس کردم که « خروسی بی محل » میباشم که شب و نیمه شب ، بی هنگام نعره بر داشته است  و طلوع و غروب آفتاب خویش را فریاد می کشد و سنت مرسوم چندین هزار ساله است که خروس بی محل نا میمون است و حلقومش را باید برید.

 

 ( حسین وارث آدم ص۵ )


[ یکشنبه 23 بهمن 1390 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

تنهایی

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

تا دوست را به یاری نخوانیم, برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زیبایی ها را "تنها" دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای است "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات میزند یاد "تنهایی" را در سرت زنده می کند

"تنها" خوشبخت بودن, خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

"تنها" بودن, بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم...

 


[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

خدا را دوست بدارید

. . . . حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید

 


[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 11:13 ق.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

 

*یكی را دوست دارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میكنم شاید

بخواند از نگاه من


كه او را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند*



*به برگ گل نوشتم من

تو را دوست می دارم


ولی افسوس او گل را


به زلف كودكی آویخت تا او را بخنداند*

 

*به مهتاب گفتم ای مهتاب

سر راهت به كوی او


سلام من رسان و گو


تو را من دوست می دارم

ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید

یكی ابر سیه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانید*


*صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم



ولی افسوس و صد افسوس


ز ابر تیره برقی جست


كه قاصد را میان ره بسوزانید


كنون وامانده از هر جا



دگر با خود كنم نجوا



یكی را دوست می دارم



ولی افسوس او هرگز نمیداند



[ سه شنبه 6 دی 1390 ] [ 01:20 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
نیستی!



گوشهایم‌را‌میگیرم...



وچشمهایم‌را‌میبندم...



وزبانم‌‌را‌گاز‌میگیرم...



ولی...



حریف‌افکارم‌نمیشوم...


چقدر‌دردناک‌است



فهمیدن...



[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]


یک قدم مانده تا یلدا.



به شبی خاطره انگیز و بلند


به سپیدی به زمستان و اناری که دلش قصه یک رنگیست...




[ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 07:39 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

خدایا:

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت
دکتر علی شریعتی
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک