تبلیغات |
دستان خالی
|
دلم گرفته دلم گرفته -این همه چراغ تواین شهرهیچ کدوم چشاموروشن نمیکنه.این همه چشم تواین شهرهیچ کدوم دلموگرم نمیکنه اینجا(دنیا)همه می دوند که زنده بمونه،هیچ کس نمی دوه که زندگی کنه...
این شهرهمش شده زمین دیگه آسمونی نداره این شهر،من دلم آسمون میخواد -وقتی دلت آسمون داشته باشه چه توچاه کنعان باشی چه توزندان هارون ،آسمون آبی بالای سرته -ازکجااین آسمونوپیداکنم؟ -فقط چشماتوبازکن تاآسمونه چشای ساحلیتوبالای سرت ببینی. زمین وآسمون از چشم های اون نورمی گیرند................. برگرفته از مجموعه خداحافظ رفیق... [ دوشنبه 17 مرداد 1390 ] [ 07:52 ق.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
[ یکشنبه 16 مرداد 1390 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
گفتند ستاره را نمی
توان چید . . . و آنان که باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند
!!! اما باور کن که من به سوی زیباترین
و دور ترین ستاره دست دراز کردم و هرچند دستانم تهی
ماند اما چشمانم لبریز از
ستاره شد . . . [ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ zari s ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
تا
به حال مواجه شدهاید که کودکان و یا برخی از افراد میگویند: فلان چیز چون دیده
نمیشود پس نیست! به نظر شما این موضوع صحیح است؟ اهمیت این مطلب در کجا میتواند
خود را نشان دهد؟ در این نوشته میکوشیم به این سؤالات پاسخی مناسب بدهیم! ... یک داستان کوتاه کودکی
با همه نشاط و بازیگوشیهایش یک مشخصه مهم دیگر هم دارد و آن کنجکاوی است. پرس و جو کردن که روحیه
جستجوگر کودک را نشان میدهد، گامی در راه رشد و تعالی اوست که اگر به طور صحیح
هدایت شود میتواند نتایج بسیار گران قدری را به دنبال آورد.این شعر شعری جالب است
که در آن روحیه پرسشگری کودکی را به نمایش میگذارد که چه صادقانه از مهمترین
مسئله هستی یعنی وجود خداوند متعال از مادرش میپرسد: به
مادرم گفتم آخر این خدا کیست که
هم در خانه ما هست و هم نیست تو
گفتی مهربانتر از خدا نیست
دمی از بندگان خود جدا نیست چرا
هرگز نمیآید به خوابم
چرا هرگز نمیگوید جوابم نماز
صبحگاهت را شنیدم
تو را دیدم خدایت را ندیدم! [ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
... خدایا نمی
دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم... خدایا... شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند،من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام،می پذیری؟ [ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 03:26 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
فرض کن حضرت مهدی "عج"به توظاهرگردد، ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟ باطنت هست پسندیده
صاحب نظری؟ خانه ات لایق اوهست که مهمان گردد؟ لقمه ات درخوراوهست که نزدش ببری؟ پول بی شبهه وسالم زهمه
داراییت !داری آنقدرکه یک هدیه برایش بخری؟ حاضری گوشی همراه توراچک بکند؟با چنین شرط که در حافظه دستی
نبری! واقفی برعمل خویش تو بیش از دگران!می توان گفت تو را شیعه
اثنی عشری؟ "اللهم عجل
لولیک الفرج" [ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
بسم
الله الرحمن الرحیم شهیددکترمصطفی چمران [ پنجشنبه 13 مرداد 1390 ] [ 01:53 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
پرنده ها،فکرمی کنند اگر اسیر قفس
شوند به آخر دنیا رسیده اند؛من همیشه به هوش ودرایت این کبوترهای جلد خانگی آفرین
گفته ام ؛نان وآب وغذایشان که مهیا ،اتاق خوابشان هم که مرتب ،تازه اگر بچه خوبی
هم باشند ومثل آدم سرشان را بیندازند پایین وزندگیشان را بکنندهم عزت واحترام
دارند وهم روی چشم همه جا. اما این پرنده های آزاد بی سروسامان ،آنها فکر می کنند که آزادند، اسیر آسمانند وخود نمی دانند؛ تا ته آسمان می پرند با شکم خالی،نمی دانند بهار را دیگر نخواهند دید، اگرزمستان بی برگی را تجربه کنند.... شما
چه فکر می کنید؟!!! [ پنجشنبه 13 مرداد 1390 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
گاهی نیاز به کمی تمرکز و تنهایی بلای
جانت می شود؛ هر کجا می روی سیل کارهای انجام نشده و درخواستهای پیش بینی نشده عذابت می دهد ...می خواهی فریاد بکشی ... می خواهی فرار
کنی ... ؛ بی فایده است ؛ باید بمانی و این لحظه ها را بگذرانی ... بگذار
بگذرند ؛ آرامش در پس همین لحظه های شلوغ منتظر توست [ چهارشنبه 12 مرداد 1390 ] [ 09:05 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
گفتند: فریاد بزن به آرامی فریادی كشید گفتند: فریادی بلند بزن فریادش عابران را به درنگی كوتاه واداشت
گفتند:
بلندتر گفتند: باز هم بلند تر به فریادش پرندگان از شاخه ها پراكندند و مردمان پیرامون اش گرد آمدند با فریاد گفتند:
و
او سكوت كرد
بلند
ترین فریادش را سر داد !
[ دوشنبه 10 مرداد 1390 ] [ 08:18 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
مرد
جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه
هایی یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود،و از ته دل آرزو می کرد که روزی
صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن
ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.بالاخره روز
فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت
: من
از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری
دردنیا دوست دارم .سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن
یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت.با عصبانیت فریادی بر سر پدر
کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟کتاب مقدس را
روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد .سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد.
خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً
خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده
بود.اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود
و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود
فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.هنگامی که به خانه پدر رسید،
در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی
نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت.در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز
کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد.در کنار آن، یک
برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت.روی برچسب
تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده
است. چندبار
در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم [ یکشنبه 9 مرداد 1390 ] [ 01:25 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
به
کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری ،و چقدر در زندگی براش ارزش قائل
هستی ،چون زمانی که از دستش بدی ،مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی ،اون دیگر
صدایت را نخواهد شنید . آیا
تا به حال وقتی به
پارک رفته ای.. تو زمین بازی به بچه هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده ای؟؟ یا
زمانی که قطرات بارون به زمین برخورد میکنند به صدای اون گوش داده ای ..؟ آیا
زیبایی بالهای یک پروانه زمانی که به هر طرف پرواز میکند را دیده ای ؟؟ وقت
غروب در آسمانی نیمه ابری آیا انعکاس رنگ خورشید را در ابرها نظاره
گر بوده ای ؟؟ وقتی
از دوستی میپرسی حالت چطور است..آیا صبر میکنی تا
پاسخی دریافت کنی؟؟ آیا
تا بحال به کودک خود گفته ای، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان
شتابان بوده ای که نتوانی غم او را در چشمانش ببینی؟ آن
زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام
می کنید. آنگاه
که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان می رسانید، گویی هدیه ای را
ناگشوده به کناری می نهید. زندگی
که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید ، به موسیقی زندگی
گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد. من
باور دارم
که... همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و
دوستانه ترک گویم ، زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آنها را مىبینم. من
باور دارم که... دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است ...
[ جمعه 31 تیر 1390 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در
کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که میبارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده
بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش
را جلوى ماشینى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست
بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و
اوج تنشهاى میان سفیدپوستان و سیاهپوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاهپوست
را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به
ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى
شود.
[ جمعه 31 تیر 1390 ] [ 10:58 ق.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
لادن: اعتراف می کنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون می داد، من هم که
بدون استثنا عاشق تک تک پسرای توی کارتون بودم، می رفتم لباسمو عوض می کردم، یه
لباس خشگل و شیک می پوشیدم، تا وقتی توی دوربین نگاه می کنند، منو ببینند و عاشقم
بشن!
علی: اعتراف می کنم بار اول که یه بز از نزدیک دیدم بچه بودم، از ترس بهش سلام
کردم بعد فرار کردم. [ جمعه 31 تیر 1390 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||