تبلیغات
دستان خالی
دستان خالی
 
قالب وبلاگ

دلم گرفته                                                                                                 دلم گرفته

 

-این همه چراغ تواین شهرهیچ کدوم چشاموروشن نمیکنه.این همه چشم تواین شهرهیچ کدوم دلموگرم نمیکنه

 

اینجا(دنیا)همه می دوند که زنده بمونه،هیچ کس نمی دوه که زندگی کنه...

 

این شهرهمش شده زمین دیگه آسمونی نداره این شهر،من دلم آسمون میخواد

 

-وقتی دلت آسمون داشته باشه چه توچاه کنعان باشی چه توزندان هارون ،آسمون آبی بالای سرته

 

-ازکجااین آسمونوپیداکنم؟

 

-فقط چشماتوبازکن تاآسمونه چشای ساحلیتوبالای سرت ببینی.

 

زمین وآسمون از چشم های اون نورمی گیرند.................

 

                                                                                                                                                                                                                                                                            برگرفته از مجموعه خداحافظ رفیق...


[ دوشنبه 17 مرداد 1390 ] [ 07:52 ق.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

 یه وقتایی یه اتفاقایی واسه آدم میافته که خیلی دردش میاد...

این روزا خیلی داره دردم میاد....

شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه...؟؟؟

خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه...

نتونه به هیچکی اعتماد کنه هر چی سبک سنگین کنه

تا دردش رو به یکی بگه نتونه آخرش برسه به یه بن بست.....

خیلی سخته آدم ندونه کدوم طرفیه؟!(رفتنی هست یا موندنی)

خیلی سخته آدم احساس کنه خدا انو از بنده هاش جدا کرده.....

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درد دل می کنی به حرفات گوش می ده یا........

 


[ یکشنبه 16 مرداد 1390 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

گفتند ستاره را نمی توان چید . . .

و آنان که باور کردند

برای چیدن ستاره

حتی دستی دراز نکردند !!!

اما

باور کن

که من به سوی زیباترین و دور ترین ستاره

دست دراز کردم

و هرچند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبریز از ستاره شد . . .


[ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

تا به حال مواجه شده‌اید که کودکان و یا برخی از افراد می‌گویند: فلان چیز چون دیده نمی‌شود پس نیست! به نظر شما این موضوع صحیح است؟ اهمیت این مطلب در کجا می‌تواند خود را نشان دهد؟ در این نوشته می‌کوشیم به این سؤالات پاسخی مناسب بدهیم!

... یک داستان کوتاه

کودکی با همه نشاط و بازیگوشی‌هایش یک مشخصه مهم دیگر هم دارد و آن کنجکاوی است. پرس و جو کردن که روحیه جستجوگر کودک را نشان می‌دهد، گامی در راه رشد و تعالی اوست که اگر به طور صحیح هدایت شود می‌تواند نتایج بسیار گران قدری را به دنبال آورد.این شعر شعری جالب است که در آن روحیه پرسشگری کودکی را به نمایش می‌گذارد که چه صادقانه از مهم‌ترین مسئله هستی یعنی وجود خداوند متعال از مادرش می‌پرسد:

به مادرم گفتم آخر این خدا کیست                    که هم در خانه ما هست و هم نیست

تو گفتی مهربان‌تر از خدا نیست                     دمی از بندگان خود جدا نیست

چرا هرگز نمی‌آید به خوابم                        چرا هرگز نمی‌گوید جوابم

نماز صبحگاهت را شنیدم                        تو را دیدم خدایت را ندیدم!                  


[ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

... خدایا
خسته ام... از همه چیز
از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد...خسته ام از اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند...

نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم...

 
خدایا...


شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند،من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام،می

پذیری؟

[ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 03:26 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

فرض کن حضرت مهدی "عج"به توظاهرگردد،

ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟

 باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟

خانه ات لایق اوهست که مهمان گردد؟

لقمه ات درخوراوهست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه وسالم زهمه  داراییت !داری آنقدرکه یک هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه توراچک بکند؟با چنین شرط که در حافظه دستی نبری!

واقفی برعمل خویش تو بیش از دگران!می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری؟

 "اللهم عجل لولیک الفرج"


[ جمعه 14 مرداد 1390 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

بسم الله الرحمن الرحیم
من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است ، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است.
درد دل آدمی را بیدار می کند ، روح را صفا می دهد ، غرور و خود خواهی را نابود می کند. نخوت و فراموشی را از بین می برد ، انسان را متوجه وجود خود می کند.
انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند ، فراموش می کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است ، فراموش می کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود ، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود ، به پیش می تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می آورد ، حقیقت وجود او را به آدمی می فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می کند و دست از غرور کبریایی برمی دارد ، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می فهمد و آن را توجه نمی کند.خدایا تو را شکر می کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم
خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است .خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است

شهیددکترمصطفی چمران

 


[ پنجشنبه 13 مرداد 1390 ] [ 01:53 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

پرنده ها،فکرمی کنند اگر اسیر قفس شوند به آخر دنیا رسیده اند؛من همیشه به هوش ودرایت این کبوترهای جلد خانگی آفرین گفته ام ؛نان وآب وغذایشان که مهیا ،اتاق خوابشان هم که مرتب ،تازه اگر بچه خوبی هم باشند ومثل آدم سرشان را بیندازند پایین وزندگیشان را بکنندهم عزت واحترام دارند وهم روی چشم همه جا.

اما این پرنده های آزاد بی سروسامان ،آنها فکر می کنند که آزادند، اسیر آسمانند وخود نمی دانند؛ تا ته آسمان می پرند با شکم خالی،نمی دانند بهار را دیگر نخواهند دید، اگرزمستان بی برگی را تجربه کنند....


شما چه فکر می کنید؟!!!


[ پنجشنبه 13 مرداد 1390 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

گاهی نیاز به کمی تمرکز و تنهایی بلای جانت می شود؛ هر کجا می روی سیل کارهای انجام نشده و درخواستهای پیش بینی نشده عذابت می دهد ...می خواهی فریاد بکشی ... می خواهی فرار کنی ... ؛ بی فایده است ؛ باید بمانی و این لحظه ها را بگذرانی

... بگذار بگذرند ؛ آرامش در پس همین لحظه های شلوغ منتظر توست


[ چهارشنبه 12 مرداد 1390 ] [ 09:05 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

گفتند: فریاد بزن

به آرامی فریادی كشید

گفتند: فریادی بلند بزن

فریادش عابران را به درنگی كوتاه واداشت

گفتند: بلندتر
آن سر خیابان همه فریادش را شنیدند


گفتند: باز هم بلند تر

به فریادش 

پرندگان از شاخه ها پراكندند و

مردمان پیرامون اش گرد آمدند 


  با فریاد گفتند:

 
بلند ترین فریادت را بزن


و او سكوت كرد
یعنی 

بلند ترین فریادش را سر داد !

...............
.......
آنگاه
مردمان پراكندند و


پرندگان به شاخه ها باز آمدند.


[ دوشنبه 10 مرداد 1390 ] [ 08:18 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه هایی یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود،و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری دردنیا دوست دارم .سپس یک جعبه به دست او داد.  پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت.با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد .سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود.اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت.در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد.در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت.روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است.

چندبار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم
فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند
؟؟؟


[ یکشنبه 9 مرداد 1390 ] [ 01:25 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری ،و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی ،چون زمانی که از دستش بدی ،مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی ،اون دیگر صدایت را نخواهد شنید .

آیا تا به حال وقتی  به پارک رفته ای.. تو زمین بازی به بچه هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده ای؟؟

یا زمانی که قطرات بارون به زمین برخورد میکنند به صدای اون گوش داده ای ..؟

آیا زیبایی بالهای یک پروانه زمانی که به هر طرف پرواز میکند را دیده ای ؟؟

وقت غروب در آسمانی نیمه ابری آیا انعکاس رنگ  خورشید را در ابرها نظاره گر بوده ای ؟؟

وقتی از دوستی میپرسی حالت چطور است..آیا صبر میکنی تا  پاسخی دریافت کنی؟؟

آیا تا بحال به کودک خود گفته ای، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان شتابان بوده ای که نتوانی غم او را در چشمانش ببینی؟

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان  می رسانید، گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید ، به موسیقی زندگی  گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

من باور دارم  که... همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم ، زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

من باور دارم که... دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است ...

 


[ چهارشنبه 5 مرداد 1390 ] [ 10:13 ب.ظ ] [ sali gh ] [ نظرات ]

دختران روستا به شهر فکر می کنند!!

دختران شهر در آرزوی روستا می میرند!!

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند!

مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند!

کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس

به خانه اش نمی رسد.....


[ جمعه 31 تیر 1390 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.


زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:

از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح وجانم  را هم خیس کرده بود و. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.


[ جمعه 31 تیر 1390 ] [ 10:58 ق.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

لادن: اعتراف می کنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون می داد، من هم که بدون استثنا عاشق تک تک پسرای توی کارتون بودم، می رفتم لباسمو عوض می کردم، یه لباس خشگل و شیک می پوشیدم، تا وقتی توی دوربین نگاه می کنند، منو ببینند و عاشقم بشن!

ستاره: اعتراف می کنم یه بار اتو کشیدن موهام یک ساعت طول کشید، چون موهام بلند بود، بعد از کلی کیف کردن و احساس رضایت، نگاه کردم دیدم اتوی مو خاموشه!

علی: اعتراف می کنم بار اول که یه بز از نزدیک دیدم بچه بودم، از ترس بهش سلام کردم بعد فرار کردم.

بتی: اعتراف می کنم یه با زنگ زدم 700 اپراتور ایرانسل کلی پشت خط منتظر موندم تا بعد از یک ربع یه پسره جواب داد. من هم حواسم دیگه به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟

شیوا: اعتراف می کنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام، تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه! تازه هی چند بار پشت سر هم این کار رو کردم، چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!


[ جمعه 31 تیر 1390 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ sali gh ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 9 :: ... 5 6 7 8 9

درباره وبلاگ

خدایا:

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت
دکتر علی شریعتی
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک