تبلیغات |
دستان خالی
|
یک قدم مانده تا یلدا. به شبی خاطره انگیز و بلند به سپیدی به زمستان و اناری که دلش قصه یک رنگیست... [ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 07:39 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان
دانشجویان را بسنجد او پرسید :ایا خداوند هر چیزی که وجود دارد افریده است ؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد (بله ) استاد پرسید :(هر چیز را ؟) پاسخ دانشجواین بود (بله هر چیز را ) استاد گفت در این حالت خداوند شر را افریده است
؟زیرا شروجود دارد برای این سوال دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند . ناگهان دانشجوی دیگری دست اش را بلند کردو گفت استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم ؟ استاد پاسخ داد (البته ) دانشجو پرسید(ایاسرما وجود دارد ؟) استاد پاسخ داد البته ایا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟ دانشجو پاسخ داد :البته اقا اما سرما وجود
نداردطبق مطالعات علم فیزیک سرما عدم تمام و کمال گرماست و شیءرا تنها در صورتی می
توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهدو این گرما یک شی ء است
که انرژی ان را انتقال می دهد .بدون گرما اشیاءبی حرکت هستند قابلیت واکنش
ندارند پس سرما وجود ندارد ما لفظ سرمارا ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم) دانشجو ادامه داد و تاریکی ؟؟ استاد پاسخ داد تاریکی وجود دارد دانشجو گفت شما باز هم در اشتباه هستید اقا!تاریکی
فقدان کامل نور است .شما می توانید نور وروشنایی را مطالعه کنید .اما تاریکی را
نمی توانید مطالعه کنید .منشور نیکولز –تنوع رنگ ها ی مختلف را نشان می دهد که
دران طبق طول امواج نور –نور می تواند تجزیه شود تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده
ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم وسرانجام دانشجو ادامه داد خداوند شر
را نیافرید ه است شر فقدان خدا در قلب افراد است .شر فقدان عشق انسانیت و ایمان
است .عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند ان ها وجود دارند و فقدان شان منجر به شر
می شود . نام این دانشجو البرت انیشتین بود [ پنجشنبه 24 آذر 1390 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
دل من تـنها بـود ،
دل
من هرزه نـبـود...
به
کجا ؟!
دل
من عادت داشـت ، که
بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که
تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل
من ساکن دیوار و دری ، که
تو هر روز از آن می گـذری . دل
من ساکن دستان تو بود دل
من گوشه یک باغـچه بـود که
تو هر روز به آن می نگری راستی
، دل من را دیـدی ...؟!! [ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
سهراب
گفتی: چشم ها را باید شست...
________________________________دیدم ولی!...
_________________________________"دیوانه باران ندیده!!" گاهی گمان نمیکنی و میشود گاهی نمیشود که نمیشود گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود... [ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 12:25 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
سلام بابام جمعه رفته کربلا................ امروزتاسوعا.................... فرداعاشورا.......................... دلم شدیدگرفته........................ بی حوصلم.......................... پس برام دعاکنیدوحشتناک................... [ دوشنبه 14 آذر 1390 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
میدانی خدا؟ مدتهاست که تو را تنگ، در آغوش نکشیده
ام! کاش هیچوقت یادم نمیرفت، که نباید تو
را یادم میرفت! حالا که رفت...حالا که یادم را باد
برد..حالا که من ماندم و یاد آنروزهای خوب بکارت فکر... تو چرا منتظرم نماندی؟...که
یادم...یاد بر باد رفته ام...دوباره بیاید؟ نکند تو منتظر مانده ای و من جای قرارمان را فراموش کرده ام با
همان یاد از یاد رفته؟ نکند خدا.....؟ [ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
[ جمعه 4 آذر 1390 ] [ 03:47 ب.ظ ] [ sali gh ]
[ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |