تبلیغات
دستان خالی
دستان خالی
 
قالب وبلاگ


شاعر از کوچه مهتاب گذشت،


لیک شعری نسرود


نه که معشوقه نداشت


نه که سرگشته نبود،نه


سالها بود دگر


کوچه مهتاب،خیابان شده بود...




 


[ جمعه 6 آبان 1390 ] [ 09:41 ق.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

 

1. قرآن حكیم را به هزار چشم نگریسته اند و همچنان به هزار چشم دیگر می نگرند ، هر نگاهی چیزی می جوید و همان می بیند. هر كس از این خوان كرامت، به طعامی میل می كند و روزی خاص خود می یابد.   

(كیمیا 1-ص 91)

 

2. وصال حضرت حق و وصول به جمال مطلق آمال عارفان و كمال معرفت ایشان است.          

(كیمیا 2-ص 71)

 

 

3. انسان نه تنها عاشق است كه معشوق است و صد چندان كه او را شوق وصال جانان است ، جانان مشتاق اوست.

(كیمیا 2-ص 73)

 

4. خبر وصال كه تنها تسلای خاطر ما در غربتگاه هجران است همان لطیفه ای است كه سّر لذت هنرها و سرچشمه نزاهت و خرمی است و هنرمند كسی است كه این خبر دلاویز و این م‍‍‍ژده جان بخش را به چشم و گوش و دل و جان آدمیان می رساند.

 

 (كیمیا 2-ص 75)

 

5. رسالت انبیای الهی كه اولین منادیان عشق و چاووشان كعبه وصالند ابلاغ همین دعوت است كه شما را از مرگ به حیات ، از غم به شادی ، از خوف به امن ، از كثرت به وحدت ، از تنازع به صلح و محبت ، از ظلمت به نور و از هجران به وصال فرا می خوانند.

 

(كیمیا 2-ص 76)

 

6. "طرح وجود" همان گوهر الهی ذات ماست كه فرشتگان بر آن سجده كردند و وفادار ماندن به طرح اصلی حفظ و حراست آن اوصاف كمالیه است كه خداوند در نهاد ما نهاده است و حقیقت معنی "تقوی" همان انسان بانی و نگهبانی از فضائل انسانی است.

 

(كیمیا 4-ص 10)

 

7. گم كردن خویشتن رسیدن به همان مستی و بی خبری نزد عارفان است و هوشیاری حجابی است بر حقیقت ذات ما.

(كیمیا 4-ص 21)

 

8. رفتن مهربانی یا عشق به خانه زیبایی برای آن است كه عشق بنا بر مشهور نابیناست و زیبایی مسیحا دم است. پس چون عشق به خانه زیبایی می رود چشمش به جمال او روشن می شود و به پاس این موهبت در منزل زیبایی رحل اقامت می افكند بدین معنی كه عشق در خدمت زیبایی است و از او نشات می گیرد.

 

(كیمیا 4-ص 45)

 

9. در ادب پارسی مكرر به این نكته اشاره شده است كه معشوق در آسمان است و آنچه در زمین دیده می شود سایه مرغی است كه در آسمان پران است و هر كه به دنبال سایه می رود عمر ضایع می گذارد.

 

(كیمیا 4-ص 58)

 

10. زیبایی خواه موسیقی یا شعر یا نقاشی یا طبیعت یا چهره آدمی باشد آینه فطرت آدمی است و سر لذات آدمی از زیبایی همین است كه تناسبات و هامونی های درون خود را در عالم خارج ادراك می كند و این مطابقت درون و بیرون مایه لذت است.

 


[ پنجشنبه 28 مهر 1390 ] [ 01:44 ب.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

عزیزم!

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر كم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلكرده باشی، فقط به خاطر


این است كه بتوانی خیال كنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این


است كه همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست  هی بالاتر برود!


اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات كامل داشته باشی، فقط به این خاطر است كه وقتی هر سال به


مسافرت دور  ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!


اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است كه خود را در خانه ای به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و دیوارآن، 


خاطره اش را برایم حفظ كنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!



اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است كه فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان


بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!



اگر می گویم هرسال برویم یك كشور را ببینیم، فقط به خاطر این است كه سالها دلم می خواست جواب


این سوال را بدانم كه آیا واقعا "به هركجا كه روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكنی تا


جواب سوالاتم را پیدا كنم، پس چه كسی كمكم كند؟!


اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است كه به تو ثابت كنم چقدر برایم عزیزی!


و بالاخره...


اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه


سنگین هم دوست  داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات باشد.




[ سه شنبه 12 مهر 1390 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

     ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

     چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم



    به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

    به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور


    به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

    که سراغش ز غزلهای خودم می گیری


    به همان زل زدن از فاصله دور به هم

    یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم


    به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

    به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو


    به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

    به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت


    شبحی چند شب است آفت جانم شده است

    اول اسم کسی ورد زبانم شده است


    در من انگار کسی در پی انکار من است

    یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است


    یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

    می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


    آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

    بر سر روح من افتاده و آوار شده


    در من انگار کسی در پی انکار من است

    یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است


    یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

    می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش


    رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

    اول اسم کسی ورد زبانم شده است


    آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

    راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


    اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

    پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟


    حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

    عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


    آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

    آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


    اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

    و تماشاگه این خیل تماشا شده است


    آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

    عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی





[ سه شنبه 12 مهر 1390 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

چنان فشرده شب تیره ، پا ، که پنداری
هزار سال بدین حال باز می ماند

به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب
خروس ، آیه ی آرامش نمی خواند.
چه انتظار سیاهی ،
سپیده می داند ؟


[ جمعه 8 مهر 1390 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

زندگی فصل پر گشودن است


زندگی راز یک پرنده بودن است


عشق را می شود نوشت


عشق را می شود سرود بر فراز هرچه هست


زندگی حس خوب با تو بودن است


زندگی صبح روشن دو چشم توست


حس خوب دست توست


عشق را از میان لحظه ها میتوان ربود...




[ یکشنبه 3 مهر 1390 ] [ 07:42 ب.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
برای اعتراف به کلیسا می روم


روی در روی علفهای روئیده


بر دیوارکهنه می ایستم


و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین


علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند



[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 10:13 ق.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

1.  دل تنها عضوی است كه با نگاه لمس می شود.

2.  دل تاری است كه وقتی بشكند بهتر می نوازد.

3.  خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندنی ها قرار دهد.

4.      غرور از فرشته شیطان ، و تواضع از خاك ، انسان می سازد.

5.  گرفتار گناه ، اسیر هر دو عالم است.

6.  حقیقت رنگ كردن مردم عینكی شدن خود است.

7.  زنی كه جواهر است از جواهرات برای خویش بت نمی سازد.

8.  چشم دروغگو بیشتر از معمول پلك می زند.

9.     مطالعه یك كتاب تجربه یك زندگیست.

10.  لبخند طاق نصرتی بر دروازه دل است.

11.  كودكان خوبند اگر خلاف كردند بزرگترها را ادب كنید.

12.  رابطه ای كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه می یابد.

13.  چاله شكست پر است از انسان های تندرو.

14.  دوست جدید دنیای جدید است.

15. همه از عشق دم می زنند اما عاشقان در سكوت می میرند.

16.  هر كس در هنگام شكست ها نشكند پیروز است.

17.  همه انسان ها در شهر خیال خویش اسطوره هایی منحصر به فردند.

18.  زندگی ساختنی است نه گذراندنی.

19.  جهان بزرگتر از آن است كه با كار تو خراب شود با گناه خود را خراب نكن.

20.  غرور انهدام است مغرور نباش.

21.  ای انسان بمان برای ساختن و نساز برای ماندن.

22.  امروز فرصتی است برای جبران دیروز و ساختن فردا.

23.  ارزانترین و زیباترین آرایش صورت لبخند است.

24.  بقا از آن خداست باور ندارید از گذشتگان بپرسید.

25.  كسی كه هدف های بزرگ دارد بزرگ می میرد.

26  .  در میدان عشق قاتل و مقتول محبوب یكدیگرند.




[ سه شنبه 29 شهریور 1390 ] [ 01:50 ب.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

 

مادرم برایم افسانه می گفت...


پر از شیدایی زمانه ؛لبریز از افسونگری جانانه


ومن غافل از گذر عمر؛ در كنار جویبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم.


روزگار همچنان می نوشت و من شدم افسانه...


من در خیال خود ان رود خروشان بودم وجوانیم سنگهای صیغلی خفته در بستر روزگار.


اما من تنها افسانه ای از ان روزها و رودها بودم...


با خاطراتی خیس كه دیگر با چشم جان هم خوانده نمی شدند.


من همان روزها هم افسانه ای كهنه بودم كه 


بارها و بارها در گذشته های دور نوشته و فراموش شده بودم و


غافل در تكراری جدید ؛از بوی ماندگی ان؛ سرمست می شدم و خیره در چشمان معصوم كودكم برایش افسانه می گفتم:


افسانه ی قدیمی زندگی را



[ دوشنبه 28 شهریور 1390 ] [ 11:31 ق.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

می دانم که می ایی!


با یک هدیه از سمت خدایاورم می شوی


دلم از معجزه هایت میلرزد.


میتوانی ناممکن را



برایم ممکن کنی!



خدا نزدیک است.



[ پنجشنبه 24 شهریور 1390 ] [ 01:15 ب.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

  

هر کسی گمشده ای دارد.


و خدا گمشده ای داشت.


هر کسی دوتاست و خدا یکی بود


و یکی چگونه می توانست باشد؟!


هر کسی به اندازه ای که احساس می کند، هست.


و خدا کسی که احساسش کند...نداشت!


عظمت ها همواره در جست و جوی چشمی است که آن را ببیند


خوبی ها همواره نگران، که آن را بفهمند


و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که بر او عشق بورزد...



و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.


و غرور در جست و جوی غروری است که آن را بشکند!


و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور...


اما کسی نداشت. و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟!


زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید


کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند


و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت.


و باران ها و باران ها و باران ها...


در آغاز هیچ نبود. کلمه بود و آن کلمه...خدا بود


و خدا یکی بود و جز خدا...هیچ نبود.


و با نبودن چگونه توانستن بود؟!


و خدا بود و با او عدم بود


و عدم گوش نداشت!


حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.


و حرف هایی هست برای نگفتن.


و سرمایه های هر دل ، حرف هایست که برای نگفتن دارد!


حرف های بی قرار و طاقت فرسا.


که هم چون زبانه های بی تاب آتشند.


تحمل شان هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.



اینان در جست و جوی مخاطب خویش اند


اگر یافتند آرام می گیرند


و اگر نیافتند...


روح را از درون به آتش می کشند.


و خدا برای نگفتن ، حرف های بسیار داشت!


درونش از آن ها سرشار بود


و عدم چگونه می توانست مخاطب خدا باشد؟!


و خدا بود و عدم


جز خدا هیچ نبود...


با نبودن نتوان بودن


و خدا تنها بود.


هر کس گمشده ای دارد.


و خدا گمشده ای داشت...


و " تو " آن گمشده ای...!




[ دوشنبه 21 شهریور 1390 ] [ 08:59 ب.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]

باسلام



از امروز میخوام سعی کنم مطالب جدیدی داخل وبلاگ قراربدم


شرمنده دیرشدوممنون که این چند ماه سنگینی اسممو کنار صفحه وبلاگ تحمل


کردید.




[ یکشنبه 20 شهریور 1390 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ zari s ] [ واژه هایی که برایم به یادگارمیگذاری ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خدایا:

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت
دکتر علی شریعتی
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

تبادل لینک

فروش بک لینک